صداهای خاصی هست که در طول روز در هیاهوی زندگی ماشینی آدمها، محو هستن، اما در سکوت صبحگاهان فرصتی بروز پیدا میکنن.
حداقل حسنش اینه که دارم صفا میکنم.
صراف#
صداهای خاصی هست که در طول روز در هیاهوی زندگی ماشینی آدمها، محو هستن، اما در سکوت صبحگاهان فرصتی بروز پیدا میکنن.
حداقل حسنش اینه که دارم صفا میکنم.
صراف#
اومدم اعتراض کنم که: «ازین حجم صدا که تو ماشین میاد کلافه نمیشین؟» که یهو یه ماشین دیگه باصدایی چندبار گوشخراشتر گذشت وحرف در دهانم خشکید!
#صراف
اومدم اعتراض کنم که: «ازین حجم صدا که تو ماشین میاد کلافه نمیشین؟» که یهو یه ماشین دیگه باصدایی چندبار گوشخراشتر گذشت وحرف در دهانم خشکید!
#صراف
تو: «انشاءاله خیر باشه. توکلتون به خدایی که ازش گله داریم، اما ته همهی داستانها فقط همونه که برامون باقی مونده...»
#صراف
تو: «انشاءاله خیر باشه. توکلتون به خدایی که ازش گله داریم، اما ته همهی داستانها فقط همونه که برامون باقی مونده...»
#صراف
خدایا! خداوندگارا! شما به همین مخلوقاتت میگی: خلیفه الله؟!
#وی
خدایا! خداوندگارا! شما به همین مخلوقاتت میگی: خلیفه الله؟!
#وی
#وی
#وی
برای من که بنا داشتهام آهستهتر زندگی کنم و سعی کردم به جای «دویدن»، «پیادهروی» کنم و از مواهب زمان و مسیر لذت ببرم، مثل سم میمونه.
#وی
برای من که بنا داشتهام آهستهتر زندگی کنم و سعی کردم به جای «دویدن»، «پیادهروی» کنم و از مواهب زمان و مسیر لذت ببرم، مثل سم میمونه.
#وی
همکارم وقتی این حالمو دید، تعبیر شاعرانه قشنگی در مورد برف و بارون به کار برد: «برف یعنی یکرنگی و صداقت، بارون یعنی تازگی و طراوت!»
#وی
همکارم وقتی این حالمو دید، تعبیر شاعرانه قشنگی در مورد برف و بارون به کار برد: «برف یعنی یکرنگی و صداقت، بارون یعنی تازگی و طراوت!»
#وی
وسط حرفم پرید که: «اتفاقا گرفتم! کاش دعای بزرگتری میکردین.»
خندیدم و گفتم: «حد استجابت دعا برای من همین قدره. برای آرزوهای بزرگتری که دارم، خدا فقط نگاه میکنه، گاهی هم لبخند میزنه!»
#صراف
وسط حرفم پرید که: «اتفاقا گرفتم! کاش دعای بزرگتری میکردین.»
خندیدم و گفتم: «حد استجابت دعا برای من همین قدره. برای آرزوهای بزرگتری که دارم، خدا فقط نگاه میکنه، گاهی هم لبخند میزنه!»
#صراف
ببینید! نمیشه فراموش کرد. گذشته مثل تکه مهمی از میز کارمونه. میز کارمون رو هر جور بچینیم، بازم برای گذشته و تأثیراتی که تو حالمون گذاشته، باید جا باز کنیم.
#صراف
#گذشته
به گوشهگوشه هستیام سرک میکشد و
همهجا را به خود میآلاید
اما
لبخند میزنم
تا آن را نهفته دارم
ای دریغ،
لبخندم خسته ازتظاهر،
پس از اندکزمانی،
لبانم را ترک میکند
اما درد
به تاراجم مشغول است
درد ماند و لبخند را رماند!
بهمن 1402
#ارتکاب_شعر
#صراف
به گوشهگوشه هستیام سرک میکشد و
همهجا را به خود میآلاید
اما
لبخند میزنم
تا آن را نهفته دارم
ای دریغ،
لبخندم خسته ازتظاهر،
پس از اندکزمانی،
لبانم را ترک میکند
اما درد
به تاراجم مشغول است
درد ماند و لبخند را رماند!
بهمن 1402
#ارتکاب_شعر
#صراف
- «اجل سگ که میاد، نون چوپان رو میخوره!»
به این شکل هم گفته میشه: «اجل بُز که سر اومده باشه، نون قصاب رو میخوره.»
وقتی سرنوشت یه نفر مقدر شده باشه، دست روزگار اونو به سمتی میبره که خودش با دست خودش، اون سرنوشت رو رقم میزنه.
#صراف
- «اجل سگ که میاد، نون چوپان رو میخوره!»
به این شکل هم گفته میشه: «اجل بُز که سر اومده باشه، نون قصاب رو میخوره.»
وقتی سرنوشت یه نفر مقدر شده باشه، دست روزگار اونو به سمتی میبره که خودش با دست خودش، اون سرنوشت رو رقم میزنه.
#صراف
#صراف
#صراف