Melika
mohlly.bsky.social
Melika
@mohlly.bsky.social
نور.
دو و بیست‌و دو دقیقه‌ی بامداد.تا برف‌های روی حلب جلوی پنجره یک دست دراز کردن فاصله دارم. هوا سرد است. سکوت پهنه‌ی دشت را تا نوک قلعه درنوردیده. پک می‌زدم‌و کام‌هام هاله‌ی ابر‌ می‌شد‌و از میان لب‌هام می‌گریخت. چراغ ها سوسو می‌زنند، به مرگ فکر می‌کنم، به جای خالی افرا که از ته بریدندوآتش زدند. سکوت‌و برف‌و سرماست همه.
January 24, 2025 at 10:53 PM
شش‌و بیست‌و یک دقیقه‌ی صبح. تا یک‌ساعت پیش با مامان نشسته بودیم دور میز توی آشپزخانه، چای نوشیدیم‌و حکم بازی کردیم‌و موسیقی شنیدیم‌و حرف زدیم‌و حرف زدیم‌و حرف زدیم. یک جا قهقهه می‌زدم، یک جا اشک‌هاش را با پشت دست پاک می‌کرد.
January 21, 2025 at 3:02 AM
دو و چهل‌و چهار دقیقه‌ی صبح. رشت باران می‌بارد. به اسب تورین، اسید معده، چک چک آب، خرخر بابا و سردرد فکر می‌کنم. لب‌هام تشنه‌اند. پرده‌ی حریر سپید، چنان لَخت‌و با وقار ایستاده که سایه‌اش دلم‌ را بهم می‌زند حتا. درد توی دست چپ‌م رژه می‌رود. به صبر فکر میکنم. و عشق. برای هبوط تکه‌ی گچی که از سقف آویزان است، نگرانم.
January 14, 2025 at 11:21 PM