Melika
mohlly.bsky.social
Melika
@mohlly.bsky.social
نور.
من در میانه‌ی طوفان ایستاده‌ام.
December 31, 2025 at 5:51 PM
به چیزای خوب فکر کن. آتش. به چیزای خوب فکر کن. جنگ. به چیزای خوب فکر کن. صدای نگران مامان که میگه مراقب خودت باش. به چیزای خوب فکر کن. دیازپام و پرانول. به چیزای خوب فکر کن. سیگار پشت سیگار. به چیزای خوب فکر کن. جلسه امتحان. به چیزای خوب فکر کن. صدای خنده بچه های توی پارک. به چیزای خوب فکر کن.
June 16, 2025 at 6:03 PM
چهار و چهل‌و هشت دقیقه. از صدای رعد و برق دیروز ظهر رسیدیم به جنگ، همین بیست‌و چهار ساعت پیش غروب ماه را تماشا می‌کردم، وحشت؟ تمام تصاویری که علی رغم تلاش‌م برای جدایی از جریان جنگ در خاطرم مانده در سرم رژه می‌روند. شقیقه‌هام تیر می‌کشند. سردرد امان‌م را بریده.
June 13, 2025 at 1:30 AM
عصر باران گرفت. دلم می‌خواست کسی به قهوه دعوت‌م کند اما آخرین نخ سیگارم را در تنهایی و خیس از باران کشیدم و خودم را به تخت رساندم و خوابیدم. فیلم پیانو امروز تمام شد، پراکنده دیدمش، دلتنگ بودم. سردرد امانم را بریده، دندان‌هایم را بی‌دلیل روی هم فشار می‌دهم و آب از آب در نکبت لایتناهی جهان تکان نمی‌خورد.
May 14, 2025 at 7:43 PM
فردای روزی که بندرِ رجایی دچار انفجار شد، ئازادی‌ جایی روی پوست‌م رنگ‌ باخت. باران تند و ریز می‌بارید و دوست گیلکی‌ام گفت که در گویش او به این نوع باران می‌گویند "خاک‌باران" و ترکیبی به زبان مادری‌م اضافه شد. خسته‌ام، حوالی عصر است. مزه‌ها همه در تلخی خلاصه می‌شوند و روی صورت‌م تنها اخم از هر لحظه به جا می‌ماند.
April 28, 2025 at 11:15 AM
دو و پنجاه‌و یک دقیقه‌ی بامداد. خرم آباد بارانی‌ست. رعدو برق تازه سکوت اختیار کرده و تنها صدای باران در شهر پیچیده. شب آخر سال سه. پانزده ساعت در راه بودم. شب آخر سال سه. اطمینان ندارم چیزی از من مانده باشد. هیچ حرفی ندارم. هیچ خواسته‌ای. خالی‌ام. از سر تا پایم از هیچ پر است. واژه‌ی نسیان قهوه‌ی فرانسه‌است.
March 19, 2025 at 11:24 PM
شش‌و چهل‌و یک دقیقه‌ی صبح. ادیث پیاف نوید گذشتن خزان را می‌دهد، مامان روی صندلی های عقب خوابیده و صدای نفس کشیدن‌های بابا آرامم می‌کند. تمام شب را با دوستی نشسته‌ بودم. سیگار کشیدیم‌و صحبت کردیم و شنیدیم‌و خندیدیم‌و اشک ریختیم. سرم درد می‌کند. طلوع تماشایی بود. فردا ظهر سال نو می‌شود. بهار همین حوالی‌ست.
March 19, 2025 at 3:14 AM
یازده‌و سی‌و هشت دقیقه‌ی صبح. لنگرود غرق آفتاب است. سرم دوران دارد. بی‌خوابی برف روی کوه است که آب می‌شود و جاری می‌شود و گم می‌شود در پهنه‌ی کهنه‌ی دشت. نگاه‌م بند اسب قهوه‌ای تیره‌ایست که دم می‌جنباند و علف به دندان می‌کشد. گفته بود " برای غم‌هایت نگران‌م." گفته بودم " خوبم." و سه‌ شبانه‌روز خواب از چشم‌هام پر کشید.
March 13, 2025 at 8:13 AM
پنج‌و پنجاه دقیقه‌ی بامداد. رشت ابری‌است اما احتمال بارش باران و بعد در آمدن آفتاب هم هست. هواشناسی هم در کار آسمانِ اینجا مانده. نخوابیدم. می‌روم بیرون‌و سیگار می‌کشم، بعد قهوه و باقی زندگی. برای خانه‌ای که از پای بست ویران شد، چند سال مویه و مرثیه کفایت است؟ برای باوری که جان داد هم همان‌قدر بگذار و بگذر.
March 11, 2025 at 2:26 AM
هفت‌و پنجاه دقیقه. رشت برفی‌است. عهدیه به دنبال سلطان قلب‌ش می‌گردد و من میان نت‌های ویلن‌ که از پی هم می‌آیند گم می‌شوم. برف می‌بارد. برف می‌بارد. لب‌هام به تشبیه لبخند کش می‌آیند و بغضی در گلوم می‌شکند که به تازگی رایحه‌ی واپسین عطر توست، روز ها پس از رفتن‌ت. به کاج‌ها نگاه می‌کنی، هنوز؟ به اندوه سپید چشم‌هام؟
March 1, 2025 at 4:23 AM
پنجاه‌و هفت دقیقه‌ی بامداد. رهایت کرده‌ام، چونان پرنده‌ای زیر چرخ‌های اتوبوس قرمزی در یک شب بارانی، جوجه‌هایش را. شقیقه‌هام تیر می‌کشند باز. غم چرا از من نمی‌گذرد؟ این‌همه باران اشک‌های جا مانده‌ی کدام زخم کهنه‌است؟ چرا تمام نمی‌شود باران. چرا تمام نمی‌شود خون. چقدر دست‌و روی بشوی‌م در خون. دل‌م هزار تکه‌است. هزار.
February 24, 2025 at 9:35 PM
چهارو هفده دقیقه‌ی صبح است. از ناکجا آباد صدای لالاییِ کردی می‌آید. آسمان رشت برفی‌ است. در دلم زنی آش بار گذاشته برای شب، زمستان از درز لولای زنگار گرفته‌ سرزده توو می‌آید و قاطی عطر سبزی آشی جایی کناره‌ی کرسی به تماشای خانه که با غروب روو به خاموشی می‌رود می‌نشیند.
February 22, 2025 at 12:53 AM
در انحنای غضروف حنجره‌ام آوازی نا گرفته‌است. خفقان دم مردابی که به سینه دارم ناگاه چشم‌هام را می‌سوزاندو اشک می‌شود. دلم برای دریا لک زده. گفته بودم از دریا بیزارم؟ سگ همسایه هی پارس می‌کند و درد در سرم می‌پیچدو می‌رود تا انتهای گلوم، بزاق‌م تلخ می.. هیس! صدای آژیر آمبولانس، این باران جان می‌دهد که جان بگیرد.
February 20, 2025 at 4:54 PM
از صبح شانه‌ی راست‌م مانند شاخه‌ی درخت خشکیده‌و تکیده‌ی اسیری‌ست زیر سنگینی برف. دست‌م بالا نمی‌رودو صدف دور گردن‌م از اعماق اقیانوس می‌خواند. از سکوت می‌خواندو از سیاهی‌و قعر تنهایی‌ای که کف اقیانوس می‌رقصد. درد از حوصله‌ام هی کم می‌کند. کاش غم یک دم رهام می‌کرد. درد دم‌هام را کوتاه‌ می کند هی، گفته بودم هوا کم است؟.
February 17, 2025 at 1:02 PM
گره‌ی حوصله‌ام چنان کور است که دندانی هم اگر به بریدن‌ش خیز بردارد ختم‌ش شکستن‌است. چشم‌هام از جویبارهای باریک خون پراند. کامم تلخ‌است و استعاره و ایهام به قامت نحیف خستگی‌م زار می‌زنند. هر که به آغوش‌م پناه بیارد را به نوازش موهاش می‌خوانم، چه خار به چشم‌هام فرو کند و چه دشنه‌ی زهرآلوده به بوسه‌ی دست‌هاش پنهان.
February 15, 2025 at 12:30 AM
نارنج‌ به تن درخت کپک زده. می‌روم زیر آسمان قاطی از برف‌و باران‌و سیگار می‌کشم. رنج‌م زبان ندارد‌. زهر می‌چشم‌و اشکی هم نمی‌ریزم. زنده‌ام‌و تا اینجاش را با نعشی روی شانه‌هام کشان کشان آمدم.
قهوه‌ام سرد می‌شود. چشم‌هام می‌سوزند. سیاه‌چاله در من است و مدام به هبوط‌م می‌خواند، به کجا بگریزم؟
February 9, 2025 at 1:11 PM
دو و ده دقیقه‌ی بامداد دوشنبه. داوودی هاو لباس خواب سپیدم سخت در تضاد با خشم توی تن‌م هستند. غم ده سال تمام چکه چکه کرد‌ تا بلاخره در تن این سنگ سخت رسوخ کرد. شاید بهتر باشد بروم و بگذارم وان از آب داغ لبریز شود و زانوهام را در آغوش بگیرم و چای بنوشم و باز موهام را به رنگ آبی درآورم. بی‌پناه‌ و شکسته دل.
February 2, 2025 at 10:44 PM
سه‌و بیست‌و هفت دقیقه‌ی بامداد. چای ولیک‌و بهارنارنج دم کرده بود خواهرم، نوشیدم‌و سرگردان در خانه قدم زدم. شبانه‌روزم وارونه شده، با غروب از خواب بیدار می‌شوم‌و کمی پیش‌از طلوع به خواب می‌روم. شقیقه‌هام آماس دردو رنجش‌اند‌و نبض می‌زنند. تن‌م بوی مرداب می‌دهد انگار مدام. [-خاموش‌م اما دارم به آواز غم خود می‌دهم گوش.]
February 2, 2025 at 12:00 AM
هشت‌و چهارده دقیقه‌ی شب. ساعت تیک تاک می‌کند، گرسنه‌ام. پاهام هنوز از سرمای صبح ورم کرده و دردناکند. نفس‌هام پشت جناغ سینه‌ام می‌شکند‌و ... برایت گفتم که امروز به شعر آمدم؟ بعد از چندسال؟ گمانم قریب به هشت سال شد. لال مانده‌ام، هیچ‌نخواه‌و هیچ‌نپرس. تنها در آغوش‌م بگیر. تن‌م خسته‌است، مدام درد می‌کنم. تیک‌تاک‌تیک‌....
January 30, 2025 at 4:50 PM
خبر ندارم این‌همه غم از کجا آمدو کی روی بخیه‌های از هم تنیده‌ام جای گرفت. نمی‌توانم تمرکز کنم. زخمی‌ام. خنجر سردی‌م که مدام قلب‌ها را می‌شکافدو می‌شکافدو می‌شکافد، وحشیانه ضربه می‌زند، کارد می‌زند، زخمه می‌زند. کاش که جای تیغ‌و تبر، نوازش بودم‌ که مانند حریر از سرِ سبزِ انگشتان‌ تو ، تن‌پوش تار به تارِ تارِ تو می‌شدم.
January 29, 2025 at 9:29 PM
برایم شعر بنویس. غم مانند موریانه از درون استخوان‌هام را پوکانده. تمام روز به خواب بسر می‌شودو سر نمی‌شود. خستگی لحظه‌ای رهام نمی‌کند. کارد می‌زنند توی قلبم‌و شریان‌ از پی رگ از پی خون می‌برد، می‌درد،می‌جهد. مرا در آغوش بگیر، بگذار برای دقایقی در حصار امن تن‌ت بمیرم، وال غمگین توئم تو را به خدا از اقیانوس نترس.
January 28, 2025 at 5:53 PM
دهان‌م خشک‌ است‌و طعم همان یک نخ سیگاری که ساعت پنج‌صبح زیر باران کشیدم هنوز توی دهان‌م است. توی آسمان دنبال ماه می‌گشتم. چشم‌هام از صبح دو دو می‌زنند. غصه‌دارم. از تمام طعم‌های پسرفته‌ی پست شده‌ی توی خاطراتم. از تمام بوها و رنگ‌هایی که برایم رنگ باخته آشنایی‌شان. از درهای بسته‌ای که دورم را تا بی‌نهایت پر کرده‌اند.
January 28, 2025 at 5:46 PM
بیست‌و یک‌و شش دقیقه. دارم از خانه‌ی مُنا بازمی‌گردم، این زن جان‌پناه من‌ است. شاید سینه‌ی تاریک من واقعن سنگ قبر آرزو بود. جلسه‌ی تراپی امروز خوب بود. خسته‌ام. دلم دیگر سیگار هم نمی‌خواهد. خسته‌ام. قلب‌م بارها شکسته‌و وصله‌و پینه شده، دیگر گوشه‌ای خالی از رد رفو درش نمانده. تلخ‌م، خیلی تلخ‌تر از تلخ.
January 28, 2025 at 5:39 PM
دو و هفت دقیقه. صدای هرم گرمایی که از شاهرگ گردن‌ت ساطع می‌شود را شنیده‌ای تا به حال؟ پژواک خاموش دود سیگار و دم‌ت را که تاب می‌خورد و در آسمان گم می‌شود را چه؟ . تکان خوردن تار کهنه‌ی مطرود عنکبوت برای‌ت در میانه‌ی شب آواز خوانده؟ . رد سایه‌ی نور سپید برف جامانده روی پهنه‌ی دشت چطور؟ . گرگ‌ها زوزه می‌کشند گاهی.
January 26, 2025 at 10:41 PM
یک‌و سیزده دقیقه. اشکالی ندارد. خشم از کاسه‌ی سرم جیوه‌ی جوشان شدو رفت تا گردن‌و کتف‌و حالا مچ دست چپ‌م. اخم هام را در هم کشیده‌ام‌و روی دنده‌هام ضرب گرفته‌ام. تن‌م چنان خالی‌و رنجور شده که توی تمام انحناهای میان استخوان‌هام، از صدای بوسه‌ی پنهانی عشّاق در پناه تنهایی پستوی کوچه‌ها پر شده. می‌روم بالا و سیگار می‌کشم.
January 26, 2025 at 9:46 PM