zeynabak.bsky.social
@zeynabak.bsky.social
بالاخره دارم اثاث جمع می‌کنم.
January 31, 2026 at 12:05 PM
سربسته بگم فکر کنم شریفی زارچی ایز د نیو اشکان خطیبی.
January 29, 2026 at 11:46 AM
Reposted
دقیقا و اصلا قرار نیست همه در شرایط بحران توانایی انجام دادن کاری رو داشته باشن. گاهی مراقبت از خود و زنده موندن خودش مبارزه است. همین که حال‌مون خوب باشه و استرس‌ و خشم‌مون رو به صورت سالم تخلیه کنیم مفیدتر از دعواهای بیهوده با دیگران و انتقال استرس و خشم‌مون به اون‌هاست.
January 29, 2026 at 7:32 AM
Reposted
در شرایط بحرانی دو استراتژی وجود داره: «همه یک کار بکنیم» یا « همه یه کاری بکنیم!» به جز پیک اصلی بحران مثلا روز اول زلزله در بقیه شرایط استراتژی دوم بهتر جواب میده. به جای اینکه همه یک کار مشخص بکنیم که عملا برای همه امکانش نیست بهتره هر کسی هر جایی که هست هر کاری که از دستش برمیاد بکنه.
January 29, 2026 at 7:26 AM
آتوسا نوشته باید بپذیره که زندگیش تلاشی بود برای اینکه زمین را خون برنداره که برداشت. برای خیلی از ماها داستان همینه. بخشی از زندگی و تلاش هرروزه‌مان برای این بود که اینجوری نشه که شد.
January 28, 2026 at 12:13 PM
Reposted
چقدر با تک تک کلمات ضیاء نبوی هم‌دلم…
January 27, 2026 at 11:42 AM
ساند کلادو گذاشته بودم برای خودش بخونه. همینجوری خوند و خوند تا رسید به اینجا: «الا ای صبح آزادی/به یاد آور در آن شادی/ کز این شب‌های ناباور منت آواز می‌دادم» حالا حتی از آواز دادنت هم دوریم ای صبح آزادی!
January 27, 2026 at 3:29 PM
Reposted
خیلی از نامه‌های شهادت‌ آدما که داره منتشر میشه غصه می‌خورم. نمی‌دونم چجوری بگم اما این فرهنگ شهادت، از دست دادن جان در راه وطن، در راه آزادی خیلی فرهنگ غلطیه. هیچی از جون عزیزتون ، از زندگی کردن ارزشمندتر و مهم‌تر نیست
January 26, 2026 at 7:15 PM
ضیا نبوی نوشته: «تا به امروز در عمل مهم‌ترین مسأله برایم این بود که چطور می‌شود این همه داغ، خشم، استیصال و ویرانی را از خود عبور بدهیم ولی به آنچه از زندگی فهمیده‌ایم هم وفادار بمانیم یا دست کم خائن به آن نباشیم اما هربار کار مهیب‌تر شده.»
نشسته‌ام وسط خانه‌ی جدید. سه ماهی از جنگ ۱۲ روزه گذشته بود که خریدیمش. حالا تقریباً آماده است. هزاران کشته‌ی خیابان پشت سر و احتمالاً یگ جنگ دیگر پیش رو. یاد جمله‌های گلشیری می‌افتم: «نعش او هم حالا دیگر بر دوش ماست. چه قدر نعش!
و من حالا ظرفی می‌شویم و چای دم می‌کنم و به نشیمن می‌روم.»
January 26, 2026 at 8:43 AM
نشسته‌ام وسط خانه‌ی جدید. سه ماهی از جنگ ۱۲ روزه گذشته بود که خریدیمش. حالا تقریباً آماده است. هزاران کشته‌ی خیابان پشت سر و احتمالاً یگ جنگ دیگر پیش رو. یاد جمله‌های گلشیری می‌افتم: «نعش او هم حالا دیگر بر دوش ماست. چه قدر نعش!
و من حالا ظرفی می‌شویم و چای دم می‌کنم و به نشیمن می‌روم.»
January 26, 2026 at 7:28 AM
یه روزایی خوبم یه روزاییم باید از ته چاه خودمو بکشم بالا.
January 26, 2026 at 7:07 AM
امروز بالاخره میز چارگاه جدید ر برام آوردن و نصب کردن‌. با آقای نجار و همکارشم رفیق شدیم‌. از قبل کارای این خانه‌ی جدید کل دوست و معاشرت جدید نصیبم شده.
January 25, 2026 at 8:01 PM
دیشب دوستم پرسید به عنوان کسی که توی ایرانی دوست داشتی ما که خارجیم چه کار برای شما بکنیم. گفتم دوست داشتم از خودتون مراقبت کنید فکر نکنید باید به هر قیمتی شده برای ما کاری بکنید. با عذاب‌وجدان بی‌جا خودتونو شکنجه نکنید.
January 24, 2026 at 12:38 PM
اون اولا یه ترسی هم تو بعضی خانواده‌ها بود که اینترنت بچه‌ها رو به فساد و تباهی می‌کشه. بابای من برای اینکه ما بدون نظارتش وصل نشیم کامپیوترو گذاشته بود یه جایی که سیم اینترنت بهش نرسه. هروقت می‌رفت بیرون من و خواهرام کل میز کامپیوترو کشان کشان می‌آوردیم تا به سیم برسه. :)))
این تلاشی که برای وصل شدن می‌کنیم خیلی پیگیرانه و بامزه است. از همون ۸۸ و دایال‌آپ تا امروز ما ول نکردیم.
January 24, 2026 at 12:19 PM
این تلاشی که برای وصل شدن می‌کنیم خیلی پیگیرانه و بامزه است. از همون ۸۸ و دایال‌آپ تا امروز ما ول نکردیم.
January 24, 2026 at 12:09 PM
هنوز کمر از کشتار داخلی راست نکردیم. نگران حمله‌ی خارجی‌ایم.
خیلی تلخه که زندگی ما یه دشمن نداره. هر طرف که سر می‌چرخانیم کمر به گرفتن جان و زندگی ما بسته‌اند.
January 23, 2026 at 1:39 PM
از ف و پریجانه کسی خبر داره؟
January 23, 2026 at 12:57 PM
خیلی تلخه که زندگی ما یه دشمن نداره. هر طرف که سر می‌چرخانیم کمر به گرفتن جان و زندگی ما بسته‌اند.
January 23, 2026 at 12:53 PM
می‌دانم حرف مزخرفیه ولی از رسیدن امروز می‌ترسیدم. از اینکه اینترنت وصل بشه و با این تصویرها روبرو بشیم می‌ترسیدم. از شنیدن صدای ضجه‌ی آدم‌هایی که عزیزی از دست دادن می‌ترسیدم. از دیدن این چشم‌ها، این بدن‌ها می‌ترسیدم.
January 23, 2026 at 10:26 AM
بچه‌ها خیلی دلم گرم شد از خواندن پیام‌هاتان.
January 23, 2026 at 10:19 AM
دوشنبه توی باشگاه، بی هیچ حرف قبلی‌ای:
-شما هم حالتون خرابه؟
+خیلی. عمر و جونیمون رفت. خیلی آدم کشتن. هفت حوض پر خون بود.
-امروزم تا ۶ هستید؟ می‌گن امروزم برای ۶ فراخوان داده. نمی‌تونید قبل اینکه شلوغ بشه تعطیل کنید؟
گوشه‌ی لبا‌هاش به پایین خم شد.
January 23, 2026 at 6:09 AM
بدبین‌تر از همیشه‌ام. خشم‌ها غلیظه و راه فکرها رو بسته. خشم وقتی که تنها باشه چیزی نمی‌سازه. فقط خراب می‌کنه.
January 23, 2026 at 4:33 AM
بچه‌ها از ز خبر دارین؟
January 23, 2026 at 4:07 AM
نمی‌دانم این وصل شدن ماندگاره یا نه. ببخشید که یکی یکی جواب ندادم. قربان محبت همگیتان. ❤️🫂
January 23, 2026 at 3:41 AM
سلام عزیزانم.
من خوبم. فعلاً اینترنت برای همه باز نشده. من با یه کانفیگی که دوستم خریده وصل شدم. گفتم تا این قطع نشده اینجا پیام بدم. به یادتونم. ❤️
January 19, 2026 at 7:38 PM