دردش به جونم.
دردش به جونم.
حس بدیه.خیلی بد.
حس بدیه.خیلی بد.
در لحظهای که ساعتها
از کار افتادند
و سیرهها به روی سپیدارها گفتند:
«تاریخ میخْکوب شد اینجا»
دیدم که در صفیرِ گلوله
مردی سپیدهدم را
بر دوش میکشید
پیشانیاش شکسته و خونش
پاشیده در فلق.
شفیعی کدکنی
در لحظهای که ساعتها
از کار افتادند
و سیرهها به روی سپیدارها گفتند:
«تاریخ میخْکوب شد اینجا»
دیدم که در صفیرِ گلوله
مردی سپیدهدم را
بر دوش میکشید
پیشانیاش شکسته و خونش
پاشیده در فلق.
شفیعی کدکنی
الان هم برای اون اتفاق زیادی منتظر موندم.هیچ هیجانی براش ندارم دیگه.از معنا داره تهی میشه برام.
الان هم برای اون اتفاق زیادی منتظر موندم.هیچ هیجانی براش ندارم دیگه.از معنا داره تهی میشه برام.
یا هرگز نباید ناچار شود ببیند که چگونه این رنج بردن به حد نهایت دیگر هیچ وجه انسانیای ندارد.
گرته سالوس - بازماندهی آشویتس
یا هرگز نباید ناچار شود ببیند که چگونه این رنج بردن به حد نهایت دیگر هیچ وجه انسانیای ندارد.
گرته سالوس - بازماندهی آشویتس
عن به خاورمیانه
عن به خاورمیانه
همین.
همین.