Roya z
banner
royaaa.bsky.social
Roya z
@royaaa.bsky.social
توی قبرستون محلمون، سه جاویدنام به خاک سپرده شدن. چهلم یکیشون مداح تا شروع کرده به خوندن و از حسین و کربلا گفته، صاحب عزا ساکتش کرده. گفته فقط شعر غمگین بخون. از دین چیزی نگو.
February 19, 2026 at 8:31 PM
من قبلا اصلا وجود قلبم رو حس نمی‌کردم، بس که سرش به کار خودش گرم بود. شب اول که نت وصل شد، یک وقتی به خودم اومدم و دیدم قلبم چنان می‌کوبه که اگه باز هم ادامه بدم به دیدن، می‌ایسته. از اون روز، هر وقت گوشی دستمه، تپش قلبم می‌ره روی هزار.
February 18, 2026 at 7:03 AM
این پدرسگای بی‌وجدان کی هستن؟ چقدر جیره‌خور داره ج.ا. از صدای انفجارهای بسیار بزرگ و نورافشانی گذشته، کلی صدای الله‌اکبر میاد اینجا.
February 10, 2026 at 5:37 PM
ما خسته‌ایم، خسته به معنای واقعی...
February 10, 2026 at 7:02 AM
با صدای بسیار بلند و نزدیک و طولانی جنگنده، بیدار شدم و تا بگذره تنم منقبض بود. حدود ساعت ۶.
February 9, 2026 at 3:44 AM
امسال توی محل ما موکب نزدن. یکی‌شون برای همدردی با مردم، دیگری از ترس برخورد مردم.
February 3, 2026 at 7:18 PM
پیرزن همسایه چهار تا بچه داره که همه‌ خارج ایرانن، خودش تنها زندگی می‌کنه و واقعا ناتوانه. گاهی که برای خرید یا دکتر رفتن ناچار می‌شه بیرون بیاد، می‌بینمش. چند روز پیش حال بچه‌هاش رو پرسیدم. گفت خوبن. بهشون گفتم حتی با خبر مرگ من هم به ایران برنگردین.
February 2, 2026 at 11:49 AM
توی شهرای کوچیک، آدما همدیگرو خوب می‌شناسن. مزدورا هم زود شناسایی می‌شن. یه اسم اومده که من از بچگی می‌شناختم. پسر یه جانبازه که هر وقت می‌اومدن خونه‌ی سازمانی رو که مدت خاصی داره، ازش تحویل بگیرن؛ زود دو تا عصا می‌زد زیر بغلش و با هوچی‌گری خونه رو نمی‌داد. عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود دوستان.
February 2, 2026 at 5:58 AM
متاسفانه اطرافم (نه خیلی نزدیک) چند تایی آخوند هست... اما این روزا، ترس و دلهره‌ای که دارن، دلم رو خنک می‌کنه. همه‌شون نگران و بدحالن. این موقع سال همه دنبال مقدمات نیمه شعبون بودن ولی امسال جرات ندارن برن تو خیابون وتصمیم گرفتن بدن خیریه‌ای، جایی..
January 30, 2026 at 6:13 PM
فال دیشبم:
من از دیار حبیبم، نه از دیار غریب
مهیمنا! به رفیقان خود رسان بازم...
اشکم دراومد.
December 22, 2025 at 8:33 AM
دو سال پیش، خبر داشت که به یلدا نمی‌رسه. دو ماه زودتر، یک شب تنقلات خرید و دوستمون رو صدا کرد که با هم بشینن به صحبت. بهش گفت امسال یلدا من نیستم، بیا امشب بریم پیشوازش. همون هم شد، سه آذر رفت و من هر سال یلدا یادشم...
رفت توی آی‌سی‌یو... دیگه فکر نکنم اون چشمای قشنگ، باز بشه.
December 22, 2025 at 8:29 AM
شب یلدا رو جایی می‌گذرونم که هیچ دلنشینم نیست. با آدمایی که اصلا حسی به یلدا ندارن... و البته ناچارم.
December 21, 2025 at 11:03 AM
من آدمی نیستم که به راحتی از مسائل و مشکلاتم با کسی حرف بزنم. خیلی به ندرت و فقط وقتی مجبور بشم، ممکنه با کسی درددل کنم. چند روزه فهمیدم اون شخص، که خیلی هم بهم نزدیک بود؛ امانت‌دار حرفم نبوده. خیلی احساس بدیه، دیگه به کی می‌شه اعتماد کرد؟
December 17, 2025 at 11:33 AM
صبح خواب جنگنده‌ها رو می‌دیدم و جنگ. بیدار که شدم، قلبم توی دهانم بود.
December 14, 2025 at 6:08 AM
ما چون جشن عروسی نگرفتیم، تا مدت‌ها هدیه‌ی ازدواج می‌گرفتیم از اطرافیان. امشب گمونم آخریش رو گرفتم، بعد از پنج سال و چهار ماه از شروع زندگی مشترکمون.
December 3, 2025 at 7:46 PM
پیام داده:
گلی داره بارون میاد، جات خیلی خالیه.

هر وقت من پام رو از این شهر بیرون می‌ذارم، یا بارون میاد یا برف. باید پول بگیرم از ذی‌نفعان و شهر رو ترک کنم :)
December 1, 2025 at 1:19 PM
این برس رو طی دو قسط (و نه حتی نقد) تازه خریدم ۳ میلیون و نهصد. اسنپ‌پی برای بلاک‌فرایدی این‌جوری قیمت داده. اصلا هیچ اعتباری به قیمتاشون نیست.
November 28, 2025 at 10:11 AM
کوچک‌ترین ناراحتی برای من برابره با سرگیجه‌ی شدید. امروز لرز هم بهش اضافه شد.
November 20, 2025 at 10:12 AM
انگار آدم زورش میاد بعد عمل دوباره عینک بزنه. منم مقاومت می‌کنم، با وجود ضعف دوباره.
من خیلی از سالهای عمرم رو عینک زدم ،تا جایی که یادم میاد مشکلی هم با عینک زدن نداشتم ،بعدش چشمام رو عمل کردم و زندگی قشنگ و شفاف بود تا همین سال پیش که کم کم دوباره احساس کردم خوب نمیبینم.
اما همچنان در برابر عینک زدن مقاوت میکنم.
و از اینکه قراره دوباره عینک بزنم خیلی ناراحتم.
November 10, 2025 at 2:10 PM
خیلی وقت بود مریض نشده بودم، حالا درست امشب که خواهرم میاد خونه‌مون زکامم شدید. اونم حساس... نگرانم خواهرزاده‌ام مریض بشه.
October 22, 2025 at 6:07 PM
خیلی به سپینود فکر می‌کنم. واقعا حیفم میاد از مرگ اونایی که این همه شور زندگی دارن و حریف سرطان نمی‌شن. من هنوز خواب حنا رو می‌بینم و با آهنگایی که دوست داشت، گریه می‌کنم.
October 19, 2025 at 1:00 PM
سپینود ایران بود این اواخر و نمی‌دونستم. اینجا دست از زندگی شست، توی خاکی که آرزوی آزادیش به دلش موند. سپینود، مریم، حنا و خیلیا که جوون رفتن و گوربه‌گور شدن این جرثومه‌ها رو ندیدن. چه بسا ما هم نبینیم.
October 16, 2025 at 3:58 PM
Reposted by Roya z
سپینود رو با گل و گیاه و زومبا و ادبیات و موکا و صبا و تاج زیتون به خاطر می‌سپارم. قشنگ بودی عزیز.
October 15, 2025 at 8:48 PM
اومدیم خونه‌ی پدریم. بعد از مدت‌ها، هوای خنک. الان هم نوبت آبیاری باغه و بابام در حال آبیاری‌. آخرین باری که چنین شبی داشتیم، صبحش جنگ شروع شد.
September 11, 2025 at 8:13 PM
نارنگی اومده، ترش اما نوید پاییز.
September 3, 2025 at 9:36 AM