Arezoo
banner
arezoo58.bsky.social
Arezoo
@arezoo58.bsky.social
قبل تر وبلاگ نویس، عاشق رنگ و نقاشی و عکاسی!
بعد ماه ها غذای بیرون و غذای حاضری دانشجویی خوردن، دخترک منوی بلند بالایی داده بابت دو هفته ای که اومده پیشمون، شب اول: لازانیا.
با ما باشید.
January 1, 2026 at 8:23 PM
هدیه ی اصحاب.
موقع تماشای این منظره، به دوستانی در اینجا که در ایران نیستن فکر می کردم، یکی یکی اسم هاتون از ذهنم گذشت و اینکه دلتنگی برای وطن چه طعمی داره؟!
خودم وقتی میرم سفر، هیچ وقت دلتنگ نمیشم، اما نمیدونم دوری همیشگی از وطن چه طعمی داره، به همه تون فکر میکنم.
December 31, 2025 at 12:51 PM
۱/ امروز احساسات عجیبی رو تجربه کردم، دخترک طبق روال سه شنبه ها رفت دانشگاه. از خواب بیدار شدم و شنیدم مجری اینترنشنال داره میگه: اعتراض و تجمع دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی!!..
بقیه اش رو نشنیدم، تمام بدنم یخ کرد و نشستم روی زمین، نمیدونم چقدر زمان برد تا تونستم خودمو جمع و جور کنم که بهش زنگ بزنم
December 31, 2025 at 12:18 AM
آسمان کلیر از چند جهت... چه هوایی!
December 30, 2025 at 6:57 AM
۱/ اومدم دیدن دخترک، اولین بار بود که یک ماه همو ندیدیم، رفتم خوابگاه دنبالش و رفتیم ناهار خوردیم، پاساژها رو گشتیم و خرید کرد، یه کافی شاپ نشستیم و قهوه خوردیم، بهش گفتم عمه شام منتظرمونه؛ گفت من میرم خوابگاه و فردا بعد دانشگاه میام دیدنتون، از اینکه از اونجا راضیه و دوستان خوبی پیدا کرده خوشحالم
December 28, 2025 at 11:08 PM
کله ی صبح بیدار شدم و بی دلیل یادم اومد سی سال پیش، پسر همسایه هر روز صبح گل میچید از باغچه شون و زنگ ما رو میزد و‌ گلها رو میذاشت دم درو فرار میکرد! یه بار یه دسته ی پر و بزرگ نرگس گذاشته بود و چون میترسیدم برش دارم فکر کنه ازش خوشم اومده برشون نداشتم، هر سال فصل نرگس اینو یادم میاد چون عاشق نرگسم.
December 24, 2025 at 3:34 AM
همیشه از نگرانی های بی مورد مامان در مورد خودم و زندگیم شاکی ام، اما خودم واقعا شبیه مامان شدم. زنگ زدم به دخترک صداش گرفته بود؛ گفت خواب بودم، نگران شدم نکنه سرما خورده باشه، ده تا راهکار دادم و وقتی قطع کردم ده تا پیام فرستادم! اگه این شباهت به مامان نیست، پس چیه؟! نکن زن.
December 21, 2025 at 10:46 AM
فیلم influencer رو دیدم و با افکاری اشفته تر می خوابم.
December 18, 2025 at 10:56 PM
دخترک از غذای سلف دانشگاه خورده و مسموم شده! امشب رفته درمونگاه بس استفراغ شدید داره، دارم دق می کنم که دورم ازش. بهش میگم بار دومه مسموم شدی، چرا از غذای سلف خوردی؟! میگه هوس قیمه کرده بودم مامان!:((((
یادمه اولین بار که قدم گذاشتیم شهید بهشتی، بهش گفتم حتما غذاش سالم و خوبه، چون دانشگاه خوبیه!
December 16, 2025 at 9:12 PM
اولين جلسه ي تراپی خوب بود، ناخوداگاه روی موضوعی که الویت دومم بود بیشتر صحبت شد، الویت/مشکل اولم این بود که بهش گفتم بی نهایت به پدرم وابسته ام و بیماریش رو به وخامته و پر از ترس و اضطرابم. ازش رد شد یا چی نمیدونم، به چیزهای دیگه ای پرداخت. خوشبختانه تونستم باهاش ارتباط بگیرم و ازش خوشم اومد.
December 16, 2025 at 8:05 PM
امروز دخترک بهم زنگ زد و گفت مامان کجایی، خرید کردم و پست داره میاردش خونه، گفتم چند روزه درگیر مداوای بابابزرگم و امروز میخواستم برای خودم باشم. چند دقیقه بعد پیک این دسته گل رو برام اورد، هم خوشحال شدم و هم عذاب وجدان گرفتم.
دخترک مهربون من، خواسته خوشحالم کنه در این روزها که بخاطر بابا غمگینم.
December 14, 2025 at 10:09 PM
بابا رو بردم سونو، چند قدم مونده به پارکینگ زیر نم‌ نم بارون سلامه سلانه قدم زدیم، هوا خنک و دلپذیر بود و بارون ریز می خورد توی صورتمون، به درخت های کهنسال و بلند پیاده رو نگاه کردم و فکر کردم چقدر خوشبختم این لحظه ها که هنوز بابا هست!
December 11, 2025 at 9:04 PM
زلزله اومد، با احساس تاب خوردن بیدار شدم!
December 9, 2025 at 12:59 AM
اینروزها احساسات عجیبی رو تجربه میکنم، غم، امید و هراس. نوشتن در اینجا آرومم میکنه، تنها پلتفرمیه که درش فعالم، میخوام بیشتر بنویسم از اینروزها و از بابا. میخوام اینجا با صدای بلند فکر کنم، مثل ایام وبلاگنویسی؛ اخرین بار اونجا چنین احساس خوشایندی داشتم و خوشحالم که اون تجربه تکرار شده.
December 6, 2025 at 9:01 PM
پرستار بهم میگه بابا تمام روز بی حاله، ناهار نمی خوره و گرفته ست، اما صدای ماشین شما رو که میشنوه سرحال میشه و از جاش بلند میشه، یاد پیرارسال افتادم که بابا کووید گرفته بود و توی خونه به اکسیژن وصل بود، پرستاری که ازش مراقبت میکرد؛ بهم میگفت به خدا تا شما میاین عدد اکسیژنش بالا میره و من می خندیدم./
December 6, 2025 at 3:38 PM
۱/ فراموشی بابا شدیدتر شده، مثل بچه ها لج میکنه، گاهی هم در قالب یک دیکتاتور مثل ایام قدیم. امروز حس کردم واقعا بریدم، باید بابت یکی از داروهاش سی میلیون واریز میکردم، اصرار داره سی هزار تومنه! میگم پدر من، مگه میشه داروی به این مهمی سی هزار تومن باشه؟ زیر لب زمزمه میکنه، سه هزار تومن، سی هزار تومن
December 6, 2025 at 9:10 AM
بیست سال پیش که وبلاگ داشتم، نوشتن از رنج و دغدغه ها سبک و آرومم میکرد، اما الان برعکس شده، وقتی ازشون مینویسم حتی احساس همدردی دیگران که بسیار هم ارزشمنده؛ غمگین ترم میکنه.
انگار به اشتراک گذاریش سبب میشه برام جدی تر بشن و نتونم ازشون فرار کنم. فرار، نادیده گرفتن، انکار، هر چی که هست؛ چاره همونه./
December 5, 2025 at 9:20 PM
انقدر درگیر بیماری بابا هستم، مرد پروتستان را خوندم مرد پروستات!! بعد فکر کردم یعنی چی؟! دوبار خوندم تا متوجه شدم!
December 5, 2025 at 4:12 PM
دو تا از داروهای بابا رو‌ گرفتم، وقتی پلاستیک دارو رو گرفتم تو دستم انگار دنیا رو بهم داده بودن، زیر نم نم بارون با قدم های‌ بلند و قلب اروم رفتم سمت خانه ی پدری. این فشار و اضطراب شدیدی که دو روزه آوار شده روی زندگیم، از حداقل های حقوق شهروندی و انسانیه، اما برای یک خاوری دستاورد به حساب میاد دوستان.
December 3, 2025 at 8:46 PM
این دو روز تمام داروخانه های شهر رو به کمک دوستان پزشک و هر چی رابط و آشنا داشتیم؛ شخم زدیم و امپول های بابا پیدا نشد. برای جلوگیری از پیشرفت متاستاز به تزریقش نیازه و اصلا موجود نیست، قرص دیگری هم انکولوژیست تجویز کرده که امریکایی ست و نایاب، از مافیای دارو قیمت گرفتم ۱۱۲ عدد، ناقابل ۱۱۸ میلیون!
December 2, 2025 at 9:41 PM
دخترک برگشته، به خاطر آلودگی بسیار شدید بچه ها مریض شدن و خوابگاه خالی شده، سرفه و اسهال و ...
جدا از این مصیبتِ هوای کثیف تهرون، غذای سلف شهید بهشتی هم مسموم بوده و بچه ها مسموم شدن، نمیدونم از هواست که دخترک مریض شده یا از مسمومیت. خاک برسرتون که غذای سلف بهترین دانشگاه ایران مسموم و ناسالمه.
November 29, 2025 at 10:39 PM
Reposted by Arezoo
سفید ...
معانی و مفهوم کلمات رو هم عوض کردن!
November 28, 2025 at 7:29 AM
اداي آدم هاي شاد رو در آوردن كمك ميكنه باورت بشه هیچ غمي نداري، فقط اخر شب ها مجازم که خودم باشم، تصمیم دارم انقدر طی روز خودم خسته کنم تا شبها مجال فکر کردن نداشته باشم و سریع خوابم ببره.
فعالیت زیاد، به تعویق انداختن افکار منفی و بازگشت به استودیو و شروع کار، فعلا این راهکارها به ذهنم رسیده./
November 23, 2025 at 7:54 AM
میخوام بیشتر بابا رو ببینم، بیشتر باهاش وقت بگذرونم، بیشتر نگاهش کنم، به موهای سفیدش، به سلانه سلانه راه رفتنش، باید صداش رو توی ذهنم نگه دارم وقتی صدام میزنه: ارزوی من!
بعد از اون هیچکس دیگه اونطور نگاهم نمیکنه، اونطور با عشق و تحسین و غرور، اون نگاهها زخم همیشه باز من خواهد موند، تا اخرین نفس./
November 23, 2025 at 3:29 AM