زهرا
zyhastam.bsky.social
زهرا
@zyhastam.bsky.social
مجموعه‌ی اتفاقاتی توی ۳-۴ روز رخ داد که واقعااا خیلییی برام زیادی و سنگین بود، نه تنها تبخال زدم، بلکه پریود هم شدم. خیلی خوشم میاد از این‌که فشارهای روانیم اینطور نمود بدنی دارن برام.
February 22, 2025 at 12:47 PM
حجم فشار روانی که در سه روز گذشته تجربه کردم خیلی برام زیاد بود. حس کردم باید آروم و قرار بگیرم، با هیشکی حرف نزنم.
February 21, 2025 at 8:31 AM
بچه که بودم؛ یا حتا نوجوون، همیشه دوست داشتم مامانم باشه. باشه و مشغول زندگی در اتمسفری باشه که ببینمش. ببینم زندگی کردنش رو و معمولی بودنش رو. بیرون نباشه کنارم باشه. و فکر کنم توقع زیادی بود چون زیست اجتماعی‌ش رو تحت تأثیر قرار می‌داد. انگار داشتم سلب می‌کردم زندگی فردیش رو و این توقع رو داشتم.
February 18, 2025 at 12:39 AM
خواب دیدم یه سری مسواک رو دارم با یه مسواک دیگه می‌شورم. مامانم بیرونه و نمیاد، چند روزه نمیاد و گوشیش رو هم جواب نمی‌ده.
February 18, 2025 at 12:37 AM
واقعا حس می‌کنم نفسم دیگه بالا نمیاد، حس می‌کنم دیگه نمی‌تونم. حالا نه که فکر کنید اتفاق خاصی افتاده ها، نه. همون همیشگی‌ها. بعضی روزها بیشتر، بعضی روزها کمتر.
February 15, 2025 at 6:59 AM
در وضعیتِ «ببرد از من قرار و طاقت و هوش» هستم و کاش زودتر تموم شه این حالِ کثافت.
February 14, 2025 at 9:12 PM
باز خواب دیدم این زن داره می‌ره، و توی فرودگاه که داره دور و دورتر می‌شه، و با این ۲ مصرع که توی ذهنم مرور می‌شد از خواب بیدار شدم «من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او» و «گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود»
February 14, 2025 at 9:10 PM
خب دیگه واقعا باید توییتر و اینستاگرام رو مدتی بذارم کنار، مغزم داره به فنا می‌ره و غیرقابل کنترل شده.
February 14, 2025 at 9:07 PM
خب فهمیدم که این‌که یکی اجازه بده دوستش داشته باشی، خیلی مهم‌تر از دوست داشتن و حتا دوست داشته شدنه.
February 12, 2025 at 6:13 PM
پس من یکم گریه کنم و صبر کنم. «صبر می‌کنم دیگه، نکنم چی کار کنم؟»
February 7, 2025 at 7:15 PM
خب، خودم رو برداشت و به زور آوردم بیرون کار کنه، در یک ساعت گذشته حالش بهتره.
بماند این‌جا.
February 7, 2025 at 2:30 PM
خب، دیروز اولین‌باری بود که بعد از مدت طولانی اومدم خونه، و دوست عزیزِ عزیزم نبود که بغلش کنم. دلم تنگ شده برای اونطور بغل کردن‌ها.
February 7, 2025 at 2:14 PM
۴۰۳ برام واقعااااا سالِ نرسیدن بود، از ابتدا.
همه‌ جا دیر رسیدم، یا وقتی رسیدم که دیر بود.
February 4, 2025 at 2:03 PM
انگار نامرئی‌ام، آدم‌ها نمی‌بینندم.
February 4, 2025 at 2:02 PM
باید زودتر برگردم به زندگی، به کار، به دوستام.
February 4, 2025 at 10:21 AM
نمی‌دونم چالشم بیشتر اینه که دوست بدارم، یا دوست داشته بشم؟
دوست داشتن عادی هم نه‌ها، دوست داشتنِ خیلی خیلی زیاد، که فکر و ذکرم باشد و لحظاتم برای شناختن اون آدم باشه و دردش به جونم.
February 1, 2025 at 7:58 PM
به معنی واقعی کلمه تلاش کردم که همه‌ی زندگیم، کارم نباشه یا بهتر بگم، کارم همه‌ی زندگیم نباشه. ولی در توانم نیست. خیلی برام گره خورده در هم و وقتی حالم در کار خوب نیست، به تبع‌ش در زندگی هم خوب نیست.
و خب کاش اینطور نبود.
February 1, 2025 at 7:48 PM
در عین حال که وابستگی‌هام به تهران زیادی، ولی هنوزم که هنوزه بهش حس تعلق ندارم. واقعا به هیچ‌جا حس تعلق ندارم و هیچ‌جا خونه‌م نیست.
February 1, 2025 at 4:13 PM
حس می‌کنم که دورکاری و ارتباط مجازی با آدم‌ها، بسیار بسیار در رشد و ارتباطات انسانی و اجتماعی به فنا دادتم.
January 29, 2025 at 10:09 AM
پس این‌جا با طیب خاطر روزمره‌نویس می‌شم. 😌
January 29, 2025 at 10:07 AM