باد نامش را در میانه راه میقاپد
و بر شاخهی آلو بنی میبندد
لبم در سایه است، خورشید بر سنگها میتابد
او تنها سایهی خیالی است که بینام مانده
باد در حفرهی تهی دهان، بر زبان میگذرد
نامش فراموشم میشود.
باد نامش را در میانه راه میقاپد
و بر شاخهی آلو بنی میبندد
لبم در سایه است، خورشید بر سنگها میتابد
او تنها سایهی خیالی است که بینام مانده
باد در حفرهی تهی دهان، بر زبان میگذرد
نامش فراموشم میشود.
مهربانیها در پس نفرت دود میشوند اما فراموش نمیشوند. خاطراتِ دورِ همدلیِ یاری که رفته است، با خودش نمیروند. آنها غنایم مناند از جنگیدن در زمان و مکان. خالیهایی که باید خالی بمانند.
سربازی تماموقتم؛ پاسدار خالیها.
مهربانیها در پس نفرت دود میشوند اما فراموش نمیشوند. خاطراتِ دورِ همدلیِ یاری که رفته است، با خودش نمیروند. آنها غنایم مناند از جنگیدن در زمان و مکان. خالیهایی که باید خالی بمانند.
سربازی تماموقتم؛ پاسدار خالیها.