Hadiye
hadiye.bsky.social
Hadiye
@hadiye.bsky.social
کریس دی‌برگ توی کنسرتش از ایران و زنان ایرانی حرف زد و Road to freedom خوند. همه‌ی آهنگ‌های محبوب نوجوانی‌ام رو هم خوند. دختر دبیرستانی درونم خیلی راضی و خوشحال و احساساتی بود.
هنوز این که جزئی از وقایع جاری جهان باشی برام عجیبه.
October 26, 2025 at 4:57 AM
واقعا حوصله‌ی دوادرمون افسردگی رو ندارم دیگه. از خود این زندگی بی‌هوده ملالت‌بارتر، تقلا برای معنا تراشیدن براشه.
September 21, 2025 at 6:06 PM
دیروز بیست و دو کیلومتر هایک رفتم، امروز یک ساعت و نیم کلاس سنگین اسپینیگ. سر کلاس که به حال مرگ و انفجار قفسه‌ی سینه افتادم، یادم افتاد دیروز خوندم جیمز گندولفینی دو ساعت بعد از خوردن دو پرس میگوی سرخ شده و یه پرس جگر غاز و نوشیدنی مفصل سکته کرده و این‌قدر احساس خسران و ناراحتی کردم که نگو.
September 21, 2025 at 5:55 PM
سنجابا دیگه میان ناخن تو انگشتم فرو می‌کنند که بکشنش جلوتر و مغزها رو از دستم به دندون بگیرن. چاق و راضی و خوشحال.
September 19, 2025 at 1:16 PM
دیشب جیمی کیمل و جان الیور نشسته بودن از امی گرفتن کلبر می‌گفتن؛ جایزه‌ای که بعید نیست به خاطر کنسل شدن تاک‌شوی کلبر بهش داده باشن. جان الیور به شوخی به کیمل گفت کاش به تو می‌دادن که همه شوکه بشن و بگن وای نه و بلکه هو هم بکنن. چند ساعت بعد برنامه‌ی کیمل رو بی‌مقدمه تعطیل کردن.
September 18, 2025 at 6:58 AM
در روزهایی که گذشت گاهی به آسمان نگاه کردم. گاهی هم نکردم.
September 16, 2025 at 1:54 PM
به‌خدا که مردم این‌جا یه چیزی‌شون می‌شه. قیچی برداشتم بدون ذره‌ای اغراق، بدون ذره‌ای اغراق پی‌پی کردم تو موهام و از خونه زدم بیرون، دختر همسایه توی آسانسور با علاقه و لبخند نگاهم کرد و دم در از پارتنرش فاصله گرفت بهم گفت موهات خیلی خوشگله. و من باز تاکید می‌کنم که بدون ذره‌ای اغراق.
September 10, 2025 at 4:33 PM
دوستم که بارها براش توضیح داده‌ام چرا نمی‌تونم دوباره گربه بیارم، باز برام اگهی واگذاری فرستاد و قلبم رو شکست.
September 9, 2025 at 9:41 AM
با زیاده‌روی در ورزش به زانوم آسیب بدی زدم. اگر بخوام دقیق‌تر توضیح بدم، اون‌جا که شاعر می‌گه
«هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم»
هنوز ورزش‌کردن بیهوده‌ی من رو ندیده بود که به عنوان معیار وارد شعرش کنه.
September 9, 2025 at 8:32 AM
هیچ دلمه‌ی برگی هرگز در دل من به جایگاه رفیع دلمه‌ی گوجه‌فلفل دست نیافت. مزه‌ی خونه و بچگی و لذت و آرامش. کامفورت‌فود واقعی.
September 8, 2025 at 7:12 AM
دیروز رفتم از این بازارچه‌های ادایی شهر راویولی تازه با قارچ و پکورینو، شاتوت و توت‌فرنگی و سبزیجات، چندتا دونه بورک و گوزلمه، و چند جور نون سنگین مغزدار گرفتم، اما راستش هیچ خوشم نیومد. تظاهر و زرق‌وبرق زوری در جای‌جای این شهر بیداد می‌کنه.
September 7, 2025 at 1:49 AM
به این کتاب جدیدمون یه نفر توی گودریدز پنج ستاره داده و نوشته:
I LOVE BORING BOOKS. SUE ME !!!
بابا می‌خوای بذار یه انگیزه‌ای برای مردم باقی بمونه.
September 7, 2025 at 1:42 AM
من درست نفهمیدم، آخر قلب سوگوار اقاداریوش به دادش رسید یا نه؟
September 7, 2025 at 12:17 AM
ع.ر بعد از چند هفته کار کردن در منزل امروز صبح بالاخره پا شد رفت از دفتر کار کنه و موس من رو هم اشتباهی با خودش برد. از دردسرهای میز کار مشترک.
September 2, 2025 at 5:56 AM
دوستم یک رستوران معرفی کرد و گفت قلیه‌ماهی‌اش خوبه. رفتیم سفارش دادیم و با قاشق دوم که یه تیکه لیمو عمانی رفت زیر دندونم، پاسپورت خوزستانی دوستم رو در دل باطل کردم.
August 28, 2025 at 8:26 PM
رفیق قدیمی‌ام، بغل‌دستی کلاس یکِ یک اول راهنمایی فرزانگان، ت. سر تولد چهل‌سالگی‌ام اومد این‌جا. کتاب قصه‌های صمد رو با خودش آورد که خیلی سال بود نخونده بودم و نداشتم. بعد از رفتن‌اش ورق زدم و پای «یک هلو، هزار هلو» دوباره بچه‌ی هشت نه ساله‌ای شدم که برای پولاد و صاحبعلی گریه می‌کرد. چی بودن این قصه‌های بچگی ما؟
August 28, 2025 at 8:20 PM
رفیق ترسوش از بالای درخت به من نزدیک‌تر نمی‌شه، خودش ولی میاد از بغل‌دستم بادوم‌زمینی برمی‌داره و همون کنار با آسودگی و آرامش می‌جوه و می‌خوره 💔
August 13, 2025 at 12:04 PM
اوضاع کله‌ام مناسب نبود، رفتم از بالا تا پایین حموم‌توالت رو کامل و با ظرافت و دقت به جزئیات شستم و به نظرم تازه فهمیدم چرا مامانم وسواس داشت.
August 11, 2025 at 11:34 AM
بچه‌ها چرا نگفته بودین مردم این‌جا هایک و جنگل و کوه و دریاچه رو هم لخت می‌رن؟ من واقعا آماده‌ی دیدنش نبودم.
August 10, 2025 at 10:23 AM
این‌جا بارون بالاخره متوقف شده و دما می‌ره بالای بیست و پنج درجه. از هولم چنان برنامه‌ای برای گردش و ورزش و معاشرت و کباب چیده‌ام که یک‌شنبه شب باید جنازه‌ام رو با کاردک از کف خیابون جمع کنیم ببریم خونه.
August 7, 2025 at 6:30 PM
رابطه‌ی تراپیست و متراپی* خیلی هنوز برام عجیبه. همه‌اش حس می‌کنم کار داره به جاهای باریک می‌رسه و بیایم ادامه ندیم و این بازی کثیفو تمومش کنیم. یعنی چی که من بشینم از سیر تا پیاز قضایا رو برای یکی تعریف کنم و سوال هم جواب بدم؟ مگه مامانمه؟
* تراپی‌شونده
August 6, 2025 at 9:45 PM
بعد از این که به تک‌تک کتاب‌فروشی‌های اروپا پیغام دادم پرس‌وجو کردم، جام زهر رو سر کشیدم و برای اون دختره پیغام فرستادم کتابم رو پس بده. این پشت دست خدمت شما باشه اگه باز خواستم به کسی کتاب قرض بدم مرحمت بفرمایید توی دهان بنده.
August 6, 2025 at 9:01 AM
امروز تک‌تک حلقه‌های لویی شانزدهمی موهام اعلام استقلال کردن.
July 31, 2025 at 1:14 PM
در یکی از ته-چاه-ترین روزای افسردگی و اضطراب، همکلاسی دبیرستانم بهم پیغام داد که هم رو بعد از سال‌ها ببینیم. این‌قدر از این حال خودم خجل و ناراحتم، هی فکر می‌کنم برای تعریف کردن حال خودم چیزی جز تلخی و سختی و بدبختی و آوارگی ندارم بگم، که خجالت می‌کشم برم ببینمش. این چه وضعیه من درش گیر افتاده‌ام واقعا؟
July 30, 2025 at 6:12 PM
سر کلاس فانکشنال ترینینگ، کایو حرکتای سه‌تا ستی که باید به تعداد مختلف انجام می‌دادیم رو توضیح داد، تهش گفت توی تعداد تقلب نکنین، God is watching you.
از زمان دینی دبیرستان نشنیده بودم کسی این‌جوری برای دعوت به درست‌کاری تهدید کنه.
July 30, 2025 at 8:04 AM