Cercis s.
banner
cercis.bsky.social
Cercis s.
@cercis.bsky.social
زنی ساکت با پیشبند آبی که درهای گنجه‌ها را قفل می‌کند.
Reposted by Cercis s.
“I was just following otters.”
really went dark for the sequel
November 28, 2025 at 9:09 PM
انقد از این پسره تامینو خوشم اومده که ممکنه این flow over the gloom که می‌گه رو همه‌جا بنویسم. یعنی در لیگی که با یکایک کلمات جف باکلی برخورد می‌کنم مثلن.
جدی خوشگلی چه کارا که با آدم نمی‌کنه.
November 28, 2025 at 9:42 PM
روز غمگینم رو با تامینو شروع کردم که قشنگ مودم رو تا آخرش تثبیت کنه.
November 17, 2025 at 4:57 AM
متوجهم که لااقل شش سال دیر به مهمونی رسیدم، ولی این پسره Tamino خیلی قشنگه.
November 16, 2025 at 12:15 PM
Reposted by Cercis s.
"i asked grok" "i asked chatgpt" yeah well i asked carl sagan and he said the greatest enemy of knowledge is not ignorance but the illusion of knowledge 🧪
July 18, 2025 at 4:12 AM
صبح این‌جور شروع شد که دیدم نارنگی، گربه‌ی سه‌ساله‌ی خرِ حیاطمون که مدام به پروپام می‌پیچید و خودشو لوس می‌کرد و با هم بازی می‌کردیم، دراز کشیده دم در پارکینگ. رفتم نزدیک‌تر حالشو بپرسم و نازش‌ کنم که دیدم بدنش یه جور عجیبی بی‌حرکته، شبیه چرت زدن نیست.
زارزار گریه‌م رو دم هنرکده بس کردم که بچه‌ها نپرسن چی شده.
October 27, 2025 at 2:19 PM
متاسفانه باز شروع کردم آلمانی بخونم و هر بار از اول شگفت‌زده می‌شم که چقدر این زبون کثافت و‌ بی‌ریخته.
October 25, 2025 at 6:51 PM
ظاهرن مامان‌های امسال کلاسم قصد کرده‌ن اعصاب فولادینم رو یه جوری از وسط اره کنن که دیگه بازسازی نشه. کسکش خر من این‌همه برات روضه نخوندم که تهش باز حرف خودتو بزنی. عجب گیری افتادیما.
October 21, 2025 at 6:50 PM
در پی یک نیمچه‌اپیزود افسردگی پنج شش ساعته، خودم رو بلند کردم یه خرده ادای زنده بودن درآرم؛ آسه‌آسه کار به جایی رسید که برداشتم ژورنال تک‌برگی ماهانه طراحی کردم برای افزایش کیفیت زندگی، و قصد دارم برای ساختن نسخه‌ی اصلی فردا از وسایل کلاس استفاده‌ی شخصی کنم.
(آفتابه لگن هفت دست، ایز دت یو؟)
October 19, 2025 at 6:26 PM
آخر روز تیکه‌پاره خودمو کشوندم کافه که دختره‌ی قشنگمو ببینم و با این که هیچ‌کدوم حالمون خیلی جالب نبود، ولی یادم آورد معاشرت با دختر خوشگلا از نزدیک -و نه از پشت تکست و ویدیوکال و نمچندهزار کیلومتر- چه بخش پررنگی از تجربه‌ی انسانی‌م ه.
(دلمم شکست چون فقط همین یه نفر مونده واسه‌م تو کل تهران به این گندگی.)
October 18, 2025 at 8:16 PM
Reposted by Cercis s.
از توییتر :))))))
October 18, 2025 at 9:52 AM
چه غمگین شدم برای سپینود ناجیان.
October 15, 2025 at 7:44 PM
نیاز دارم غرغرغرغرغر بزنم و هیچکس گوش نمی‌ده. همه خودشون به حد کافی غرغرغرغرغر دارن. :(
October 12, 2025 at 3:21 PM
دوستان نمی‌دونم چطور بگم غلط کردم. گفتم ساعتی صد (که مفت ه واقعن و همینم نباید می‌گفتم)، ۲۲ ساعت کار کردم، و نه تنها چس تومن پولمو نمی‌دن می‌گن زیاده بلکه کلن دبه کرده‌ن که کار نصفه ست و دوباره دارن خودشون انجام می‌دن، چون با تنظیمات اونا انجام نداده‌م. خب کون لقت باید می‌گفتی چی می‌خوای تقصیر من چیه. عجبا.
یه پروژه‌ی فسقلی تصویرسازی/دیزاین قبول کردم و دهنم سرویس شده الردی، به این صورت که قلم نوری‌م به مدت یک ساعت و نیم علی‌رغم همه‌ی تلاش‌های نرم‌افزاری‌م کار نمی‌کرد. هنوزم کار نمی‌کنه. با فاکینگ ماوس طرح کشیدم.
October 11, 2025 at 1:14 PM
توله‌ی موردعلاقه‌ی امسالم به‌جای «معمولی» می‌گه «معلومی»، به‌جای «مسابقه» می‌گه «مباقسه»، و به‌جای «میوه» می‌گه «نیوه».
هر روز هزار بار قربونش می‌رم.
October 6, 2025 at 5:28 PM
می‌خواستم مرخصی بگیرم همین‌جوری بشینم تو خونه هیچکاری نکنم، بعد دیدم خب یه دلیل محکمه‌پسند‌/مدیرپسند لازمه ارائه کنم. یکم فکر کردم دیدم طلاسازی و تعمیر حلقه‌م دلیل خوبیه. یکم بیشتر فکر کردم دیدم دلیلِ زیادی‌خوبیه.
الان زانوی غم بغل کرده‌م چون اگه در روز مرخصی‌م حلقه‌مو ندم تعمیر، فکرش مثل خوره در انزوا.
October 6, 2025 at 12:55 PM
دلم می‌خواد یکی دو روز حسابی مریض شم بمونم خونه زیر پتو. بی‌نهایت خسته م از زندگی در اجتماع انسانی. بس نیست جدی؟ به نظرم بسه واقعن.
October 4, 2025 at 7:24 PM
#inktober2025
day 1 - mustache
October 1, 2025 at 3:38 PM
چون زندگی به حد کافی پدرسگ نبود، یک ساعت دیگه می‌رم دوست عزیز عزیزم رو بدرقه کنم تا فرودگاه. با دست خودم بفرستمش بره. باید هم خیر سرم خوشحال باشم واسه‌ش.
دیشب اشک‌به‌چشم که برمی‌گشتیم خونه فکر کردم خاطره‌ی موردعلاقه‌م از خونه‌ی ثمین چیه. فکر کردم هرچی که بشه، اون خونه دیگه از دست رفته. برای همیشه.
September 28, 2025 at 4:38 PM
کمربند قرمز موردعلاقه‌م پاره شد و یک ساعت و پنجاه دقیقه‌ی تمام در مسیر پونزده دقیقه‌ای توی ترافیک موندم. عصر به خیر.
September 28, 2025 at 4:34 PM
خیلی دلم می‌خواد امسال اینکتوبر کنم. نمی‌دونمم بتونم تا تهش برم یا نه. کاشکی لااقل بیشتر از پارسال برم.
امروز منتظر پسره که نشسته‌بودم تو کافه، همین‌جور اسکچ بی‌هدف می‌زدم واسه کاراکتر امسال. چیز بانمک توش به ذهنم رسید ولی مطمئن نیستم ازشون.
فعلن فقط می‌دونم دلم می‌خواد اینکتوبر. جزییاتش رو دیگه نمد.
September 24, 2025 at 4:10 PM
در ۲۸ سالگی به اون نقطه از شغلم رسیدم که مامان‌های بچه‌هام یا هم‌سنّم ن یا ازم کوچیک‌تر.
جالب نبود. لطفن دیگر نفرستید.
September 24, 2025 at 12:27 PM
امروز نزدیک ۱۱ ساعت پای تلفنم بودم. واقعن آخرهفته‌ی تراز برای جوان افسرده.
September 18, 2025 at 6:47 PM
موهامو کوتاه کردم و فکر کردم آخ جون موی جدید زندگی جدید. بعد چهار ساعت یکبند گریه کردم دیدم ظاهرن خیر، خانم جوان.
September 18, 2025 at 3:46 PM
از دیشب که از جلسه‌ی تراپی اومدم انگار مسخ شده‌م و دائم حس می‌کنم داره گریه‌م می‌گیره (ولی هیچ).
کی فکرشو می‌کرد در آستانه‌ی پاییز واقعن.
September 18, 2025 at 5:30 AM