تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکشی و شیوۀ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
جانِ عشّاق سپند رخ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم، میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
رسم عاشقکشی و شیوۀ شهرآشوبی
جامهای بود که بر قامت او دوخته بود
جانِ عشّاق سپند رخ خود میدانست
و آتشِ چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم، میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
عجب جملهای! عجب جملهای!
عجب جملهای! عجب جملهای!
خاک تمام جاده هاست جامه ی كهنه تنم
خاک تمام جاده هاست جامه ی كهنه تنم
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهای بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
-مهدی اخوان ثالث
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهای بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است.
-مهدی اخوان ثالث
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
از بس که گره زد به گره حوصله ها را
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...
در غربت این مهلکه فریادرسم بود
ای عشق، ای عشق...
در غربت این مهلکه فریادرسم بود
ای عشق، ای عشق...
وان چنان مات كه يكدم مژه بر هم نزنی؟
وان چنان مات كه يكدم مژه بر هم نزنی؟
من میفهمم.
من میفهمم.
عمریست که میبازم و یک برد ندارم
اما چهکنم عاشق این کهنه قمارم
من دربهدر عشقم و رسوای جهانم
چون سایه بهدنبال سر عشق روانم
او کهنهحریف من و من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او رو سر جانم
باید که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
دلسوختهتر از همهی سوختگانم
از جمع پراکندهی رندان جهانم
عمریست که میبازم و یک برد ندارم
اما چهکنم عاشق این کهنه قمارم
من دربهدر عشقم و رسوای جهانم
چون سایه بهدنبال سر عشق روانم
او کهنهحریف من و من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او رو سر جانم
باید که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
دلسوختهتر از همهی سوختگانم
از جمع پراکندهی رندان جهانم